۱۳۹۲/۰۵/۲۶

5

سفر در شب را همیشه دوست داشتم. وقتی که از شهری دور می شدیم و تا شهر بعدی کلی راه بود. همه جا تاریک بود و آسمان شب با آن همه ستاره غوغا می کرد. جاده های مسطحِ نمی دانم کجا بود که آسمان را تمام و کمال در برابر چشمانم قرار می داد. باری، در همان زمان ها که با کمک کتاب ستاره شناسی آماتوری که داشتیم ستاره ها و صورت ها فلکی را شناسایی می کردم، گردنم را کش دادم و از شیشه پشت خیره شدم به آسمان... در حیرت از آن همه ستاره که در آسمان شهر پنهانند، شگفت زده از وضوح کهکشان راه شیری. بهترین لحظه اما زمانی بود که فهمیدم آن ابر ماننده ی ظریف در برابر چشمانم توهم نیست... کهکشان آندرومدا است... محبوب ترین کهکشان بود برایم، می دانستم حدود مکانیش را، اما گمان نمی کردم با چشم غیر مسلح دیده شود. می لرزیدم از هیجان... شگفت لحظه ای بود!

۱۳۹۲/۰۵/۲۲

4

مکان ها قلاب دارند انگار. با عزیزی که می روی جایی، چنگ می اندازند و ذره ای از آن ها را می ربایند. حس نمی کنی اما بار دیگر تنها که می گذری از آنجا، حضورشان هوار می شود سرت که نبودشان نابودت کند.

3

می روم که بازی رنگ ها را ببینم بر پهنه ی آسمان شب. راه دور است، دیدار دوست را به دلایل اضافه کردم که بصرفد این همه راه.

۱۳۹۲/۰۵/۲۱

2

مرداد را هیچ وقت دوست نداشتم، گرم بود و کسل، با بعد از ظهر های کشدار ساکت. تنها دلخوشی‌ها استخر رو باز نزدیک خانه بود و هندوانه خنک. کتاب‌هایی که می خواندیم و عرق کاسنی و نان و پنیر و سبزی عصرانه.

1

آغاز یک راه نو...